تبليغاتX
آخرین چریک

آخرین چریک

انسان دشواری وظیفه است

( مثل بوسه ای طولانی )

 

غروب بود و غرور

از آسمان می آمد

از آستین زنان دربار و

دریاهای دور

ملاحانی خسته

ملحفه ها را تکه تکه می کردند  

تا رویایی را بیابند

که در عتیق خاطره ها از آن نقل ها بود انگار

و شعر

کلامی همگانی

-        نمی دانی ؟!

پس گوش کن

ما تا همین حالا

درست همین حالا

به انعکاس تصویر خود در آینه خیره بودیم

و شب

سرد و نمناک

مثل بوسه ای طولانی

از نگاه تو سرک می کشید

به افکار ستارگان دور دست و

دست هایی که تورا دوست می داشت

و دوست

چه کلام زیبایی بود

وقتی از دهان تو می آمد و

به ابدیت می رفت

به ابتدایی ترین شیوه ی انسانی

ما چه روزهای خوبی داشتیم

رازهایمان را . . .

اصلن بگذریم

همین حالا ،

درست . . . همین حالا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:58  توسط عماد  | 

( اما شعر سکوت نمی کرد )

 

برگرفته آغوش

از گوش

دندان به دست باد می سپرد و

نان

نان متبرک

از دهانشان می زدود

و پنج

پنج ناقابل

از کاسه ها عروج می کرد

تا چشم ها از حدقه دربیایند و دسته جمعی به جامعه پشت کنند

به جمله های عاشقانه و کلمات معصوم

و حریقی که از نوشته ها شرر می گرفت

- خاموش باش ،

هی با توام ، شاعر

اما شعر سکوت نمی کرد و

از کاغذ ها به سمت بهتری رفته بود

از این ها که بگذریم

شاعر مرده بود و خودش نمی دانست هنوز

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:40  توسط عماد  | 

(روز انسان )

به : احمد شاملو ، شاعر انسان

 

در زادروزت

به زیارت شعر می روم

و شعور صخره ای است صعب العبور

برای آنان که تو را گریسته بودند

آنان که زیسته بودند

بی اندیشه ای

حتی ریشه ای نبوده هیچ

و ریش

ریش بلند

چه نشان پلیدی است

بر چهره های آنان

که نان را به نرخ فردا می خرند

و نامشان از انسان تهی است

از ما تهی است

از عشق اما

جز بوسه ای مکتوب چه مانده ؟

در کتاب های ممنوعه

و مکتوبین مغضوب

از این درگاه رفته اند

به اجبار و

انکارشان می کنند

در زادروزت

آنقدر فریاد می کشم

داد می کشم

تا روزت

روز آزادی

روز انسان

نام گیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 18:43  توسط عماد  | 

 

کتاب نا تمام چپ  

 

شبی چنان بزرگ شد پسر به احترام چپ

دو کودک تزار را نکش نکش غلام چپ

بيا به توده ها بگو گواهی غروب روس

رفيق و خلق اين منم همان که شد امام چپ

و می رود خزانه ها سوييس و لندن و خدا-

چه فرق می کند تو را جناب مستدام چپ

دو دست زن شکسته ای به خاک و خون کشيده ای

به داس تيز می برم زراعت حرام چپ

به راه راست می رود رسالت گلوله شو

شقيقه را نشانه کن به ساعت قيام چپ

فروغ خانه ی سيا سپيده می زند به خون

جذام تن نشان بده به گفته ی کلام چپ

ـ بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن ـ

به انگليس می رود کتاب نا تمام چپ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 16:39  توسط عماد  | 

 

 

 

 

قصه ی امشب شبيه خودمان نيست

 

-الو ٫ آقا عماد گوشی رو ور نمی داری-

الو...

گوشم بدهکار نيست

گويی شامه ی بدی پيدا کرده

شمارش مسکوک و مسدود شدن حلق

يا دهان لق شما کنار جادوهای جوات

گوش کارش را بلد است

از دلبری های يک پالسی

تا پاچه خواری نه ماهه

از لخت و عوری پريان هم مستفيذ است

سفيد- همين مهره هم صفی طولانی دارد

صفت شام برای خماری کشيدن سفت است

سياه- از اين مهره ساعت نقره ای بيرون می جهد

قمر در عقرب می شود

شواهد امر هم يکی يکی مسدود می شوند

گويی بدنم در بخش های غرب و شمال نم دارد

وقت غروب بود و غريبه با چند ريال بهانه گوشی را بر نداشت

- خيلی خوب ٫ شهرزادم

زنگ زده بودم حالت رو بپرسم

خدا حافظ -

قصه ی امشب شبيه خودمان نيست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 17:10  توسط عماد  | 

شکار آهوان و بادها

 

رويا ببر است

که پنجه بر خواب می کشد و

يالها به باد

رويا آب است

که ماهی بميرد و

ماه بخسبد

در اقليمی نا بجا

آهوان به شکار بروند

رويا تويی

که اخم می کنی و

در شرابی تازه می افتی

برای هفت کوچه و

هفت چکامه ی خسروانی

اين عاشق

شکل کهنه ی فرهاد است

که از بيستون آمده و

به تيشه پرداخته

رويا منم

پلنگ زخمی اهواز

در ماه خون

شکار آهوان و بادها

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 0:52  توسط عماد  | 

 

انگار همیشه همین بود

 

وقتی که عشق به سمت ما آمد

ما خواب بودیم و

خبرها از اخبار دزدیده می شد

ابروی یار هم

انگار نه انگار مراوده ای بود و

مناسبت ها

به تقویم میلادی می گریختند

سال کبیسه هم از کیسه بیرون نمی آمد لامصب

هوا ابری بود و

حال ما بهتر نمی شد هیچ

وقتی که عشق به سمت دیگری رفت

افکار تکراری بود و

افراد به انکار

انگار همیشه همین بود

 ما خواب شدیم و

بنفشه ها

بر فرش های خانه می روییدند

بنگر

چگونه تقویم را بستند و

به تقدیر شدند

به هر مناسبتی که شد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 23:56  توسط عماد  | 

اینک چراغ معجزه

هرجا چراغی روشنه

از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من

اینجا چراغی روشنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 18:11  توسط عماد  | 

خواب های بی سر انجام


بهمن است
ماه بهین سال
وحرف های مه گرفته و رگبار
از رگبرگ ها و گل های آرمیده در یاد
و باد
باد سرد صمیمی
بر پوست نازک دختران
که نام عشق از تو بود
و نام تو حکایتی است خود
خاموش و خوب
همچون نامه های بی نام
و خواب های بی سرانجام
بهمن است
صمیمی و خوب
هرچه هست همین است
بادی سرد می وزد
باید افکارم رابپوشانم
از بدنت
وطنت را به تماشا بنشینم
شاید امسال برف بیاید
چتری برایت آورده ام
و چشمی
که به من بنگری
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 17:29  توسط عماد  |